قاسم سلیمانی قربانی سیاستی که خود آن را معماری کرد

بعد از چند روز جار و جنجال تبلیغاتی، مظلوم نمایی و نمایش خیابانی تشییع جنازه قاسم سلیمانی و همراهانش که در جریان حمله پهبادی نیروهای امریکایی در نزدیک فرودگاه بغداد کشته شدند، این موج هنوز آرام نگرفته است. در روز سه شنبه ۱۷ دی ماه برابر با ۷ ژانویه در جریان مراسم ناتمام خاکسپاری قاسم سلیمانی و یکی دیگر از اعضای سپاه قدس در کرمان به دلیل آنچه که گفته می شود ازدحام جمعیت بیش از ۵۰ نفر جان خود را از دست دادند و صدها تن مصدوم شدند.

در این روزها چندین شهر ایران و عراق به صحنه نمایش گرداندن تابوت ها و جمعیت انبوهی که فریاد انتقام جویی سر می دادند تبدیل شد. سران رژیم جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران و دیگر دستگاههای امنیتی برای سازماندهی و برپائی این کمپین ارتجاعی و سیاسی – تبلیغی چنان از خود نیرو گذاشتند و هزینه صرف کردند که گویی مدتهاست در انتظار چنین فرصتی لحظه شماری می کنند. سه روز عزای عمومی اعلام کردند. همه ادارات دولتی و بخش خصوصی، مدارس و دانشگاهها را تعطیل کردند تا مطابق دستورالعمل اعلام شده در مراسم تشییع جنازه شرکت نمایند.کمیته های بسیج در محلات به تحرک در آمدند تا کاروان اتوبوس های مملو از جمعیت را برای رونق بخشیدن به نمایش خیابانی روانه تهران و قم و مشهد و کرمان کنند. در این چند روزه تمام شبکه های تلویزیونی، روزنامه ها و دیگر رسانه های حکومتی مأمور شدند که با برانگیختن تعصبات مذهبی و یا احساسات کور ناسیونالیستی شمار بیشتری از مردم را به صحنه این کارزار سیاسی و تبلیغی بکشانند.

در این چند ساله و بویژه در این چند روزه دستگاه های تبلیغاتی رژیم هر اندازه در مورد نقش و جایگاه قاسم سلیمانی بزرگنمایی و افسانه پردازی کردند، به همان اندازه کشتن وی را برای جمهوری اسلامی فاجعه بارتر و دراماتیزه تر نمودند. واقعیت این است که به رغم افسانه پردازی های سران رژیم آن سیاست های راهبردی و دکترین “تعرض بازدارنده” یا “جنگ پیشگیرانه” که عمدتا با قاسم سلیمانی به عنوان یکی از اعضای کادر رهبری سپاه پاسداران تداعی می شد به پایان خط خود رسیده است. قاسم سلیمانی بارها گفته بود که اگر می خواهیم امنیت خرمشهر، تهران و قم را تضمین کنیم باید در لبنان، سوریه و عراق بجنگیم. این استراتژی منطقه ای به دلیل اهداف ارتجاعی آن محکوم به شکست بود. اما نشانه های این شکست زمانی نمایان شد که بحران ساختاری سرمایه داری ایران کشتی اقتصاد را به گل نشاند. وضعیت بحرانی اقتصاد ایران هیچ تناسبی با بلند پروازی های منطقه ایی جمهوری اسلامی نداشت. خیزش های توده ای و انقلابی در لبنان و عراق با جهت گیری ضد جمهوری اسلامی نقطه عطفی در روند شکست استراتژی “تعرض بازدارنده” بودند و کشتن قاسم سلیمانی فقط نقطه ای در این روند بی بازگشت می باشد.

استراتژی “جنگ پیشگیرانه” جمهوری اسلامی که قاسم سلیمانی یکی از معماران آن بود پیامد بس ویرانگری برای مردم ایران و خاورمیانه در پی داشته است. فاجعه بار آنکه از نگاه ناسیونالیسم تنگ نظر و مسخ شده ایرانی به این سیاست ویرانگر بنگریم، به نیروی ذخیره اسلامی سیاسی شیعه تبدیل شویم و خود فریبانه قاسم سلیمانی، این نماد زیاده خواهی های جمهوری اسلامی را قهرمان ملی بنامیم. قاسم سلیمانی قهرمان ملی نیست. وی در سوریه برای سرپا نگاه داشتن رژیم جنایتکار حافظ اسد یک پای بحران و جنگی بوده که صدها هزار کشته، میلیونها آواره و ویرانی ده ها شهر و روستا را به دنبال داشته است.

قاسم سلیمانی قهرمان جنگ با داعش نبود. بعد از لشکرکشی آمریکا به عراق، سیاست، عملکرد و مداخله گری های شاخه برون مرزی سپاه پاسداران تحت فرماندهی وی در عراق و سوریه یکی از عوامل و فاکتورهایی بوده که زمینه ساز شکل گیری داعش و گسترش فعالیت های آن شد. قاسم سلیمانی مدت پانزده سال دست اندرکار سازماندهی شبکه میلیشیای نیروهای شیعه عراقی بود. وی مزدور پروری کرد و اکنون حشدالشعبی مانند یکی از شاخه های سپاه پاسداران عمل می کند. قاسم سلیمانی با تجربه ای که داشت نقش مستقیمی در مدیریت سرکوب مردم معترض عراق داشت. او همین تجربه را در کشتار مردم معترض در جریان خیزش آبان ماه ایران هم بکار گرفت. جوانان را در همان لحظات اول از ناحیه سر و سینه به گلوله بستند تا از تجمع های آنان جلوگیری کنند.

جمهوری اسلامی از زمانی که سازمان سیاسی نظامی حزب الله در لبنان را تأسیس کرده، بخشی از ثروت های ملی مردم ایران و حاصل استثمار و دسترنج کارگران را به گلوی این جریان ریخته و از آن به عنوان اهرم فشاری در رقابت های منطقه ای علیه اسرائیل و نفوذ عربستان و وسیله تعرض به منافع آمریکا و عامل بی ثباتی در لبنان استفاده کرده است.

معماران “تعرض بازدارنده”  طی این سال ها در جنبش فلسطین هم حماس، جهاد اسلامی و بقیه گروههای اسلامی را تقویت کردند تا آنها با پرتاب موشکهای ساخت جمهوری اسلامی به مناطق تحت اشغال اسرائیل به طور مداوم بهانه به دست این رژیم نژاد پرست داده، تا با دست بازتری کشتار مردم فلسطین و اشغالگری را ادامه دهد.  رژیم جمهوری اسلامی در یمن و افغانستان و بحرین نیز کارنامه ای درخشان تری از این ها ندارد. حاصل این سیاستهای ارتجاعی جمهوری اسلامی، تبدیل شدن کشورهای حوزه خلیج به زرادخانه سلاح های آمریکایی و غارت  درآمدهای نفتی این کشورها توسط دولت آمریکا و سایر دولتهای غربی بوده است.

این جار و جنجال تبلیغاتی و نمایش خیابانی، قهرمان سازی از قاسم سلیمانی اگر چه به بهانه مقابله با تهدیدات جنگی آمریکا به راه اندخته شد، اما در اصل جنبش اعتراضی مردم ایران و خیزش انقلابی مردم عراق را نشانه گرفته است. تا قبل از کشته شدن قاسم سلیمانی رژیم جمهوری اسلامی زیر فشار خردکننده جنبش دادخواهی علیه جنایاتی که در جریان خیزش انقلابی آبان علیه مردم انجام داده بود قرار داشت. رژیم هنوز از اعلام  آمار دقیق و نام و نشان قربانیان خیزش آبان که بنا به گزارش منابع آگاه شمار آنها به بیش از ۱۵۰۰ تن می رسد طفره می رود. از سرنوشت بیش از ۷ هزار نفر از دستگیر شدگان خبری نیست. جمهوری اسلامی با این نمایش شنیع جنازه گردانی می خواهد خیزش آبان را به حاشیه رانده و از حافظه مردم پاک کند. جمهوری اسلامی در عراق نیز می خواهد برای به بیراهه بردن و به شکست کشاندن خیزش انقلابی مردم، این کشور را به میدان رودرروئی جریان های شیعه و نیروهای آمریکا تبدیل نماید.

اما این موج هم آرام می گیرد. جمهوری اسلامی نمی تواند با تحریک تعصبات مذهبی مردم و دامن زدن به احساسات کور ناسیونالیستی جنبش نان و کار و آزادی را به عقب براند. اگر این جنجال تبلیغاتی و نمایش تابوت ها و افکار و باورهای فرتوت نشانه های بارز از خود بیگانگی است، اما جنبش نان و کار و آزادی ریشه در واقعیات  مادی دارد. شکم های گرسنه، سفره های خالی و گلوهای تشنه آزادی هر روزه این نیاز زندگی را فریاد می زنند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *