وقتی شب شد

وقتی شب شد

آن زمان که سیل اشک روانه شد

خدایی بود در گلو های بریده

اشکش چون خون ما بر فلق

دیده گشادیم بر طناب ها

ما در صفی رو بروی صف دارها

نغمه می خواند

آری صبح آن روز یادم است

آواز ستارگان را

ستاره های جا مانده از شب

شب همچنان در اوج بود

و خورشید

آری خورشید رو به درخشش

نجوایی در راه می پیچد

گوشها را به رود سرود دادیم

هزار پرنده در خاک گمنام

هزار قبر گمنام

هزار سنگ بشکسته

هزار قلب تپنده

آه ای چشم ترم

بر دیده ام بمان اشک

سال ما طی شد

پرنده های بال شکسته

رقص یک عاشق بر دار

پای جوخه ی تیر باران

شعر زیبای انسان

سال بد و سیاهی

سالیان طی شده بر ما

طوفان خنده ی وهن انگیز

گشاده دستها در قبر

سر برخاک عزیزی گمنام می گذارم

سرودی عاشقانه در گوشم می پیچد!

: آه ای یارانم

آه ای یارانم …

چنگ بر خاکِ بد کین می زنم

صدایی با من می گوید

خاک بارورست، فصل کاشت بذر است

کاشتیم

فصل برداشت در راه است

سرود برداشت بخوان

داره بردار

بیا بیا رسیده وقت درو

آواز درو درهوا پیچیده

شهریار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *